Sunday, April 24, 2011

 

من هیچ نمیدانستم خوشبختی هم میتواند به اندازه ی بدبختی انقدر ناگهانی باشد!
یه شب خوابیدم و صب پا شدم و دیگه بخت-یار شده بودم ...




Monday, March 07, 2011

 

اينجا خوب است.
بخت آزمايي دارند.
بليطش سينه اي ستبر است،
و قرعه كشي اش هر سه شنبه.
صورتت را بپوشان و برو ميان قماربازان.
باقي مي ماند بر عهده ي مگسك و ماشه.
وقت و بخت كه يك كاسه شوند،،،
يا پوكه و پول فشنگ و كفن و دفن و سكوت،
يا ميروي تا سه شنبه ي بعد كه بازگردي و سر انقلاب بايستي و داد بزني آزادي، براي بختي ديگر ...




Saturday, February 12, 2011

 

چشم چشم
دو ابرو
دماغ و دهن
يه گردو
گوش گوش
دوتا گوش
موهاش نشه فراموش
چوب چوب
يه گردن
اينم كه گردي تن
دست دست
دو تا پا
انگشتا و جورابا
ببين چقد قشنگه
حيف كه بدون رنگه

همون كاغذ
همون قلم
همين شعر
اما آدمك ديگه نه قشنگه، نه بدون ِ رنگه
دغلباز و فريبكار و هزار رنگ شده
آخه آدمك ديگه آدم شده




Thursday, February 10, 2011

 

هزار پای رفتن بود و هر یک را به ناخوشامد صاحب سلیقه ای بریدند؛
حالا که هزار راه ِ رفتن چشم نوازی میکند، با مذمت ِچلاغی، دل خون می کنند.




Thursday, January 06, 2011

 

جهنمی برایت خواب دیدم ...

بره هایی بریان
حوریانی عریان
شرب جاری
خمر ساری
حظ مدام
فرِّ مقام
ندیم و حکیم به خط و رکاب
نجنبانی انگشت ز رد حجاب
جاه و جلال و حلال به راه
هرچه خواستنی ات بود تو آنجا بخواه

صبر كن،،،
اشتباه كردم

اين بساط ِ بهشت برين تو است! كه خودكامگي هر دمش را رواست.
اين منم، بيدلي ملك خودسوزم است؛ هركه بي شأن دل، حكم آتش سزاست.

بهشتت را خواب ديدم
خواب هايم همه صادقه اند
و تو رستگار ازلي
من اشتباه تعبير كرده بودم.




Saturday, November 13, 2010

 

سخت است اصول خودت را داشته باشی و با این وجود ... دیگران را قضاوت نکنی.




 

به عکس های تو نگاه میکنم که بزرگ شده ای
حتا بزرگ تر از دختران بزرگی که آنروزها باورشان داشتم
اما هنوز چقدر کوچکی
و جوان
و حیف ...
حیف روزگار
ندرتا کسی است که بفهمد
حتا خودت




Tuesday, August 17, 2010

 

حسرت شوره میزند از هر دانه‌ای که می‌کارم؛ این زمین بایر است.




Thursday, August 12, 2010

 

روز‌هاست زمین را می‌‌بینم. خاکش را می‌دانم. شهرهایش را، ساکنانش را، کودکان و سیاستمداران و معلمان و امیدوارن و دردمندانش را.
درد دارم. سیمان و دوری و خون و دود را چشیده ام. هنوز منتظر نامه‌ات هستم که برسد. چندمین روز هفته است؟ درد دارم. هنوز دلتنگیم آبستن است.
تلفن درد دارد. روزنامه هم. تو هم. همهٔ اخبار درد دارند. درد دارم. نمیخواهم باور کنم آرامم میکنی‌. امید تسکین، ترس درد دوباره است. نمیخواهم باور کنم، درد را و اخبار را و تو را.

اما، آرامم میکنی‌ ...




Friday, June 25, 2010

 

و اینک زنی تنها
در آستانه ی قرنی سرد
بی آنکه بخواهد به شعر کشیده شود
بی آنکه هیچ چیز بخواهد




Wednesday, June 02, 2010

 

غول چراغ جادو اومده بود اینجا.
نشست کنارم.
زل زد تو چشام.
و با طنین پر صلابتی گفت لب تر کن تا به اشارتی آرزوت رو اجابت کنم.
.
.
.
و من نیگاش کردم.
و نیگاش کردم.
و نیگاش کردم.
.
.
.
پلک زد؛
و با صدای متأثری گفت متاسفم؛
امیدی بهت نیست!




Sunday, May 09, 2010

 

پیدا کردن اولین موی سفید مثل دیدن اولین لکه ی خون قاعدگیه. تو هر دو لحظه اولین چیزی که میاد تو ذهنت نگرانی ِ موذی ِ این واقعیته که هنوز این مرحله رو تموم نکردی، در حالیکه آفیشالی وارد مرحله ی بعد شدی ...
تیک
تیک
تیک
تیک
تیک
.
.
.


Monday, May 03, 2010

 

غبار حادثه که نشست
نفسم تنگ بود
طاقتم طاق
افق از هر طرف تاریک
باید می رفتم
به شتاب
چنان که حتا یادم رفت خودم را با خودم ببرم
سفرها کردم
و حالا بازگشته ام
به همان متروکه
تکه تکه های آوار را کنار میزنم
و دنبال من میگردم.
.
.
.
و از خودم زاده می شوم.




Wednesday, April 28, 2010

 

چه بی صدا تصعید شدم
چه بی زخم پوسته ام برجا ماند
و تنها دو چشم
و برق بیم
و شوره ی غم
.
.
.
زندگی از مردمک میگذشت و واژگونه بر شبکیه تعبیر وهم میشد.
.
.
.
اَه
بابا فقط میخوام بگم این دوسال خیلی عجیب گذشت. یعنی عجیب بودم. یعنی من نبودم. یعنی نمی دونم من این بودم که در این دو سال بود یا اونی بودم که این دوسال نبود و قبلن فک میکردم که اون بودم. یعنی این دو سال فقط تماشاچی زندگی بودم با یه عالمه قصه که از تماشای زندگی دیگران درون من ساخته میشد و من اون قصه ها رو زندگی میکردم و فقط همین. یعنی من این دو سال نـــــــــــــــبودم. و انقدر تدریجی و بی صدا و آروم از بودن به نبودن رفتم که حتا خودم نفهمیده بودم که دیگه نیستم!
میخوام همینو بگم اما تا میام بنویسم میشه یه شعر خسته از دیوان صد منی ِ عاشق ِ ناگریز ِ دل خون ِ سیاه بخت ِ بدحال!
اَه




Wednesday, January 13, 2010

 

نمیدونم از کجا شروع شد که دیگر واژه هام کم اومدن و ساختار زبان مستعملم انقدر نخ نما شد؛ نمیدونم از کجا تموم شدم.

یکی از مشاورای دوره ی مشاور گردی ام زمانی که خاک کامبیز هنوز گرم بود گفت بعد از فقدان نزدیکی در اثر مرگ، فرد عزیز از دست داده یا دچار ترس همیشگی از دست دادن زنده ها میشود یا بی تفاوت به بود و نبود همه ی زنده هایش؛ و من می ترسیدم که دچار یکی از این دو سندروم بشم؛ غافل از اینکه گویا عارضه ی دیگری هم هست ... قرار دادن چیزی، کسی، حسی در سیاهچال محصول فقدان منتج مرگ که برود از یاد که روزی چیزی، کسی، حسی آنجا بوده که مرگ آن را ربوده است و به این شیوه همه چیز عادی جلوه کند و ادامه یابد ... وه که چه بدتر از سناریوهای از پیش پرداخته ی روانشناسانه از کار درآمد این یکی شیوه ی خود ساخته ای که روان من برگزید؛ و بدی اش آن بود که آن چیز یا کس یا حس را چنان چسبیدن که عزیزتر از عزیز رفته بماند که دوباره سربرنکند دردهای " مرگ".




Friday, December 11, 2009

 

من نقش لی لی کشیدم
تو شدی سنگش
هر جا نشستی
من پریدم
هر جا پریدی
من نشستم
از یک تا هشتش را نشانه گرفتم که بنشینی
از هشت تا یکش را لنگ در هوا بودم




Thursday, December 10, 2009

 

جغرافیایی ساختم که پهنای مشرق به مغربش شد نه فاصله ی طلوع و غروب آفتاب پشت پنجره ی این ایوان و آن اتاق، که آمدن و رفتن چراغی پشت شیشه ی پنجره ای و باز همان پنجره، که حتا وجود نداشت.

جغرافیایی که درازای شمال به جنوبش شد همان اتاقی که تو در آن نبودی؛ و حتا دیگر من هم.

جغرافیایی که تاریخم را برنمی تابید.



چند طلوع و غروب دیگر مقیم دنیایی چنین تنگ می مانم؟




Tuesday, December 01, 2009

 

دنیا که آمدم، بیست و دومین روز ماه بود؛ ندانسته دختر باد شدم.
بزرگ که شدم، همه ی روزهای تقویم می گذرد و نخواسته همه ی سهمم پنکه ی سقفی شده که پره اش به پشت یقه ام گیر کرده و حول مرکز سقفی بر رویاهایم می چرخم.




Monday, November 30, 2009

 

داستان پارادایم های ذهنی رو در آزمون شپش هایی که تو ظرفِ در بسته "پرش" و "مانع" رو تجربه کردن و تو ظرفِ در باز، "مأیوس" "مردن" شنیدی؟!

من یکی از اون شپشام!




Sunday, October 11, 2009

 

ساعت شنی به ره خلق دیرین خود، ذره ذره کوه شن را بزرگ و بزرگ تر میکند. آدمک دلخوشانه خاطرات را مرور میکند و نمیفهد که حس شیرین تجربه ی بازی شن ها، نوید خفگی زودرسش را میدهد. ساعت شنی را از هر طرف بچرخانی آدمک را خفه می کند؛ و مجموع کار انجام شده اش صفر است.




Saturday, September 12, 2009

 

یک
دو
سه
چهار

هپ

شش
هفت
هشت
نه

هپ

یازده
دوازده
سیزده
چهارده

هپ

شانزده
هفده

هپ

نوزده

هپ

بیست و یک

هپ

بیست و سه

هپ
هپ
هپ
هپ
هپ
.
.
.

زور نزن؛
همینجوری بشمر؛
از این به بعد دور هپ به یکه.




Thursday, June 18, 2009

 

هیچگاه کودکی نمیخواهم.
هیچگاه سرزمینی.
که از این همه باختن خلف و سلف بیزارم.
از این دنیا.




Wednesday, May 27, 2009

 

روز پنجاه و سوم

اتاق تاریک.
در بسته.
کلید رویایی.
جیب نگهبان.
می شمارم.
بیبیدی بابیدی بووووو ...
فرشته ی مهربان.
بیبیدی بابیدی بووووو ...
نخواهد آمد.
هیچوقت نیامد.
اتاق تاریک.
در بسته.
و رویای کلیدی که کدو شد.
و نگهبانی که خر خود را میراند.




Casting

من
تو
همه

The End





Thursday, May 21, 2009

 

روز چهل و هفتم

وقتی یه بار پا تو از دست دادی
پایی که داری
تنها امید به دوباره سرپا شدن ِ
یا
تنها بیم از دوباره باختن

؟




Monday, May 18, 2009

 

روز چهل و چهارم

- استیو: مرد سی و هشت ساله استرالیایی هم جنس گرا که چند سال پیش شوهر آلمانی اش را در لندن دیده و پس از گذار روزگاری هر دو دریافته اند که دیگری "ایز دِ وان"؛ و از چند ماه پیش به برلین مهاجرت کرده و مرد خانه ی عشقش شده است و خانه داری می کند.
- دونپین: دختر سی ساله ی چینی که چند ماهی است برای کار در شرکتی به برلین آمده است. مانند اکثر چینی ها عجیب است و هنوز نمیتواند حیرتش را از آزادی همجنس گرایی در آلمان مهار کند و هر بار که قصه ای سرباز می کند شیهه هایش به گوش میرسد.
- النا: دختر بیست و نه ساله و ریزنقش اسپانیایی که فوق لیسانس آسیب شناسی مغز موش خوانده و از ماه پیش آمده برلین تا دکترایش را در این زمینه بگیرد.
- آلیونا: دختری بیست و پنج ساله از پدری هیسپنیش و مادری روس که در کوبا متولد و بزرگ شده است و پس از ازدواج اخیرش با معلمی آلمانی، جلای وطن کرده است. خوش هیکل. بد لباس. به روسی و اسپانیایی مسلط است. انگلیسی نمی داند. بیکار است و در جستجوی شغل. تا کاری بیابد دست بند و گردنبند و سایر زیورآلات سنگی و چوبی و نخی و شیشه ای ... می سازد و می فروشد.
- ادوین: پسر بیست و هشت ساله برزیلی. ساکت. همیشه لبخند بر لب. هیکل خیلی،خیلی، خیلی بزرگ.
- آنا دختر بیست و سه ساله روسی. روشن. زیبا. بسیار زیبا. چندی است به برلین آمده و با دوست پسرش از برلین لذت می برد. اسکی باز ماهری است و چوب اسکی هایش، کوههای پر برف روسیه و شراب قرمز را بیشتر از هرچیزی دوست دارد.
- آنخل پسر بیست و پنج ساله ی اسپانیایی. نسبتاً خوش قیافه. از دانشجویان خوش باش اراسموس. هر جمعه شب بیرون میرود. هر شنبه صبح نمیداند کجا از خواب برمی خیزد.
- سوییتلانا دختر جوان اوکراینی. سنش نامعلوم است. دوست ندارد کسی بداند. هیکل نحیفی دارد. موهایش را به شدت زرد کرده. آرایش غلیظی می کند. صورت و گردنش نشان از زخمهایی کهنه و کاری دارد. سه فرزند دارد. در حال حاضر خانه اش بی مرد است. اطلاعاتی از پدر بچه ها در دست نیست. چند وقتی است همواره اتفاقی کنار ادوین است.
- لانا: زن چهل ساله اوکراینی. صورت بشاش. لبخندهای شیرین و شیطنت بار. از شوهر اولش سه فرزند دارد. دختر بزرگش سه ماه دیگر فارغ می شود و بی تاب در آغوش کشیدن نوه اش است. دو سال پیش با یک مرد آلمانی ازدواج کرده است و مردش دوست ندارد بدون تأییدش جایی برود.
- الکان: پسر سی و اندی ساله ی ترک. به شدت خنگ و یوغور. مدتی پود دلش را بر تار دلبری های سوییتلانا گره میزد.
- ژیشوان: دختر شانزده ساله ی چینی. بی صدا. کم حرف. بی آلایش. باهوش. سختکوش. منظم. سه ماه است با مادر و ناپدری اش به برلین آمده است. با نوجوانان آلمانی در یکی از مدارس برلین همکلاس است. زبانی جز چینی نمی داند.
- الگا: زن چهل و هشت ساله قزاق. به شدت پرخاشگر. به شدت. همواره در حال فحش گفتن. تحکم به ریز و درشت. نه سال است به همراه خانواده اش به آلمان مهاجرت کرده است. نظافتچی یک ساختمان است.
- فم: دختر شانزده ساله تایلندی. ریزه. لوس. شل حرف میزند. اندکی بی ادب.
- ژوانا: دختر بیست و پنج ساله از افریقای جنوبی. اندکی تپل. با خنده های سرخوشانه و شاد. اینجا درس می خواند. اغلب بیمار است.
- فیلیکس: پسر هجده ساله چینی. می خواهد در برلین به دانشگاه برود. از ژیشوان خوشش می آید. هوششان همسنگ به نظر نمی آید.
- تامی: زن سی و پنج ساله اسراییلی. با موهای صاف مشکی. صورت شیک. جذاب. از خودش هیچ نمی گوید. حتا وقتی سوال شود. تنها معلوم است از پنج سال پیش با شوهرش در برلین زندگی می کند.
- ژان فرانسوا: مرد چهل و پنج ساله فرانسوی. هیکل ورزیده. به بلندای صد و شصت سانتیمتر. همواره به کوچکی جثه اش آگاه است. مزاح میکند. اما آزرده است. چند سال پیش زندگی مشترکش با طلاق مواجه شده است. هیچ گاه اطلاعاتی از همسرش منتشر نشد. در حال حاضر با سگش زندگی میکند. سالهاست ارتباطش با الکل و سیگار در حد نکوهش در زندگی دیگران است. معلم آلمانی است. معلم خیلی خوبی است.

.

.

.

این روزها پرتکرار ترین آدمهای زندگی من اینها هستند.


Tuesday, May 12, 2009

 

روز سی و هشتم

می دانم.
باز هم باران می آید ...
باز هم کتابم به آب می رود ...
باز هم تو می خندی.
کبری چطور تصمیمش را گرفت؟!




Monday, May 11, 2009

 

روز سی و هفتم

تشت افکار هزار پاره ام میان حیاط است.
به فیلسوفی تعارفش کردم که در آن رخت بشوید.
رختهایش را رها کرده افکار مرا می کاود.
هیچ یک را رها نمیکند تا به بند بیاویزم.
هی چنگ می زند.




Tuesday, April 28, 2009

 

روز بیست و چهارم

هیچ میدانستی این اواخر تنها پشت گرمی ام را هم از دست داده ام ...

بهار شده
روزها بلندتر
... هوا گرمتر
و شوفاژها را از بیخ بسته اند.




Thursday, April 23, 2009

 

روز نوزدهم

هیچ دورانی از زندگی به اندازه دوازده سال تحصیل ابتدایی، راهنمایی و متوسطه سرشار از آرامش و ثبات نبود؛ با اذعان به اینکه هیچ یک از ارکان خانواده کم و زیاد نشد، خانه چندان رنگ به رنگ نگردید، هیچ یک از همسایه ها پسر شایان توجهی نداشت و مدرسه و همه ی هم شاگردیها با من بزرگ شدند ...
آنقدر این ریتم زندگی تکرار شد که همه چیز آن را از بر بودم؛ مختصات روزهایم، آداب و ادبیات همه اهالی زندگی ام، همه گوشه های فکر و احساس خودم و حتا زاویه ی آفتاب رو در ساعات مختلف روزهای مختلف فصلهای مختلف بر در و دیوار اتاقم ...
ناغافل هیجده سال میگذرد و زندگی افراز میشود به بازه هایی سیال و بی شکل، که بدون پیش بینی میآیند، بسته به زیرساختهایت درنگ میکنند و پیش از آن که بهشان خو کنی، ترکت میکنند ... و غریب می مانی میان زندگی خودت ... و زل میزنی به آفتاب ناآشنای روی دیوار.

اینها نوشته های کولی ای میباشد که دیریست از خانه خارج شده و تا کنون مراجعت ننموده است. از یابنده تقاضا میشود به او بگوید: "اندکی صبر ... ... ..." و قال قضیه را بکند.




Monday, April 20, 2009

 

روز شانزدهم

Unlock
Ok

Keypad unlocked

Menue
Tools
Settings
General
Date and time

Time: 00:30

click

Time: 22:00

Ok

“Time change detected. Have you travelled to a different time zone?”

YES!!!!!

- نابغه ... بعد از شش ماه ... تازه فهمیدی؟؟؟؟

Back
Back
Exit
Back
Exit

- خودت چی ... فهمیدی ی ی ی؟!!!!




Wednesday, April 15, 2009

 

روز یازدهم

امروز شهر امن تر می نمود و من تنهاتر؛ و هر دو آفتابی.
بعد از شش ماه به این فکر افتادم که من قطعن تنها کسی نیستم که ماجراهای به زعم خودم سختی رو گذروندم یا میگذرونم؛ و این وقتی بود که شنیدم دیپن، یکی از پسرای هندی کلاس، که بی شک میشه به عنوان شادترین آدم کلاس ازش یاد کرد و تنها نکته ی عجیبی که پیش از این ازش میدونستم این بود که زندگیشو ماهانه با 250 یورو میگذرونه، به نظرش عشق مقوله ی "اکسپنسیو" یه، عاشق سگاست، و اگر بخوام صادق باشم فکر میکردم یکی از اون پسرای الکی خوش و پولدار هندیه، تو چهارده سالگی پدر و مادرشو از دست داده و هیچ، هیچ، هیچ کسی رو تو این دنیا غیر از دوستاش نداره، و بعد از مرگ پدر و مادرش تنهای تنها تو خونه ای که از اونا به جا مونده زندگی میکرده، خودش برای گذران زندگیش کار میکرده و هزینه ی تحصیلش رو از پس اندازی که داشته داده و الان غذا و خرج ماهیانه اش رو از کار کردن تو یه رستوران هندی تو برلین تأمین میکنه.
بعد موقع ناهار فهمیدم که دخترا و پسرای کلاس از آسیای جنوب شرق تا امریکای جنوبی، راجع به عشق و ازدواج چی فکر میکنن؛ و هرچی دنبال اصطلاحاتی مثل "یوق بندگی" یا "مانع آزادی" یا "تعهدی دست و پا گیر" توی دیالوگاشون گشتم، چیزی پیدا نکردم.
بعد فهمیدم که اینجا پسرا و دخترا به یه اندازه از اینکه طعمه ی جنسی آدمایی که سر راهشون قرار میگیرن بشن میترسن.
بعد به این فکر کردم که فرق اصلی من با همه ی بچه های کلاس تو اینه که نه تنها نمیتونم مثل بعضی از اونا برای زندگی خودم فرصتهای باارزش خلق کنم، یا مثل اکثرشون از فرصتهای خوب زندگی به نحو احسن استفاده کنم، بلکه حتا فرصتهای فراهم اومده به هر نحوی رو با شگردهای مختلف به باد میدم.
بعد فهمیدم که مکزیکی ها وقتی با یه خانم تو خیابون راه میرن حتمن باید دست راست قرار بگیرن؛ تا بازوی سمت راست برای زدن مشت، درصورت درگیری هر دعوای احتمالی آزاد باشه؛ در غیر این صورت عصبی میشن.
و جالبتر از همه اینکه بعد از شش ماه فهمیدم، به نظر بچه های جی پی ای من دختری "وییرد" و غیر اجتماعی ام که همش توی عوالم خودمم و گوشه گیری میکنم!
و در آخر روز که بعد از کار دسته جمعی روی پروژه، واسه خوردن شام توی یه کافه نشستیم، صاحب نژادپرست کافه در نهایت خشم همه ی ما رو بیرون کرد.

و در تمام طول روز تصاویر مختلف از خاطره های دنر فروشی زیر پله تا اتوبوس خط صد برلین به گوشه و کنار ذهنم سرک کشید و دوباره و دوباره با هجوم یادواره های تلخ همیشه در کمین پس رفت ... و خوب که فکر کردم دیدم "وییرد" بهترین لقبی بوده که میتونستن بهم نسبت بدن با علم به اینکه "...س خل" رو از بچه های ایرانی به خوبی یاد گرفتن و در نهایت سلاست و کاملن به جا به کار میبرن.




This page is powered by Blogger. Isn't yours?